ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
214
قصص الانبياء ( فارسى )
عليه السّلم بديد بر شبه آدميان ، دانست كه جبريل است ، از بنى اسرايل نيست ، و از آدميان نيست ، طاقت نداشت كه نزديك او شدى و با وى سخن گفتى ليكن از زير سمّ اسبش مشتى خاك ] b 89 [ برداشت ، دانست كه ستورى كه از بهشت بود در وى معجزهء بود و كرامتى كه ستوران دنيا را نبود . پس آن خاك را نگاه مىداشت تا اين وقت كه موسى برفت از بنى اسرايل ، و سامرى وقت يافت . مر بنى اسرايل را گفت كه آن زرها و قماشها كه از قبطيان بعاريت ستدهايم بر ما حرامست و به كار نشايد بردن ما را . و مال كافران مر امتان پيشين را حرام بوده است و غنيمت نگشتى ، اين مرين امتّ را خاص از بركت مصطفى عليه السّلم بود ، ايشان را هرچه از كافران بياوردندى بايستى سوختن يا در آب انداختن . سامرى ايشان را گفت اگر خواهيد كه خداى را ببينيد آن مالهاء حرام از خويشتن دور كنيد ، و از مال خويشتن جدا كنيد كه منع رؤيت مر موسى را از بهر اين بود ، مر بزرگان را گفت كه پيش از آنكه موسى بيايد من خداى را بشما بنمايم . و مقصودش آن بود تا آن مال را بستاند و لختى به كار برد و لختى او را بماند . پس بنى اسرايل آن مالها پيش او بياوردند ، گفتند ما همه مال خويش بدهيم براى ديدار حق را ، مردى « 1 » هرچه مرواريد و گوهر بود براى خويش بازداشت ، و هرچه زر بود بگداخت كه زرگرى مىدانست . و گوسالهء بكرد ميانه تهى ، و آن خاك كه برداشته بود از زير سم اسب جبريل عليه السّلام در آن گوساله كه كرده بود در دميد . چون حيوتى « 2 » در وى پديدار آمد ، قوله
--> ( 1 ) - ديدار حق . سامرى ( و اين وجه درست است ) ( 2 ) - دميد چيزى ( ن )